یاد حریف شهرورفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگربه گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به در نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده ای من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چون نسیم سحر نکرد
حافظ
خدایا کی رسد روزی که باز از عشق
با عشقم سخن گویم
به او با لطف گوید دل
کسی اینجا دلش خون شد
ز عشق تو چو مجنون شد
ولی تو کی خبر داری؟
زقلبم ای گل نازم
از آن روزی که چشمت با نگاهم همنوا گردید
به خود بالیدم ودر خود نمی گنجم
وآیا این خود عشق است؟
ویا وهم وخیال است وآیا خود خبر دارد
که قلبم از برای دیدنش خون است
نمیدانم خدایا کی رسد روزی که
باز از عشق با عشقم سخن گویم
امشب در رحمت دوست برروی همه باز است
ما را دعا کنید
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
_آی
با شما هستم!
این در ها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم:
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریادی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی میآید با من فریاد کند
فریدون مشیری
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست!پس بخندید!
دریاب که مبتلای عشقم
وآزاد کن از بلای عشقم
از جای چو مارحلقه بر جست
در حلقه ی زلف کعبه زددست
میگفت گرفته حلقه در بر
که امروزمنم چو حلقه بر در
در حلقه ی عشق جان فروشم
بی حلقه ی او مباد گوشم
گویند زعشق کن جدایی
که این نیست طریق آشنایی
من قوت زعشق میپذیرم
گر میرد عشق،من بمیرم
پرورده ی عشق شد سرشتم
بی عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود زعشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب!به خدایی خداییت
وانگه به کمال کبریا ییت
که زعشق به غایتی رسانم
که او ماند،اگر چه من نمانم
از چشمه ی عشق،ده مرا نور
وین سرمه مکن زچشم من دور
گر چند شراب عشق مستم
عاشق تر ازاین کنم که هستم
نظامی
ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت زنورت چون آیینه ست شش رو
وروی تو خجسته از تو کجا گریزم
گر بندم ای بصر را ور بکسلم نظررا
از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم
مولانا
یک عمر به پای انتظار تو نشستیم،ای دوست کجایی؟
عمرتمام گشت ودر خویش شکستیم ،ای دوست کجایی ؟
باز آی ودل شکسته را ببین
همه عمر دل به تو بستیم، ای دوست کجایی؟
ای که بر انداختی صحبت اهل وفا
مجلس صاحبدلان بی تو ندارد صفا
حال دل ریش ما پیش تو پوشیده نیست
واقف رازی ولی فارغی از حال ما
در قدح بی دلان زهرغمت نوش ناب
در نظر عاشقان خاک رهت توتیا
کوی خرابات نیست منزل اهل صلاح
شاهد ومی از کجا،گوشه نشین از کجا
عاشق دیوانه ام،خدا،عاشق دیوانه ام
ساکن میخانه ام،حبیب،ساکن میخانه ام
از همه بی گانه ام،تا تو شدی آشنا
جور گذ شت از حساب،بیش ندارم شکیب
چند تواند کشید،عاشق بی دل جفا
عماد کرمانی
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز نا تمام............
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی!
لحضه عزیمت تو ناگزیر میشود
ای....
ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناگهان چه قدر زود دیر میشود!
قاف
وقاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود!
قیصر امین پور(یادش گرامی )به اندازه تمام روزهای نبود نت دلتنگم،
آیا دوباره به میان ما بازخواهی گشت وآسمانمان را
آبی خواهی کرد؟
کاش گاهی پیامی را با قاصدکها
برایم بفرستی
وخاطرات با هم بودن را در تقویمی که اشتیاق
روزهای با تو بودن
را در خود خوابانده است
تکرار کنیم..........
یادت گرامی باد